
به چیز هایی که فکر میکردم....هر چیزی که می دانستم...هر چیزی که حس می کردم....یا گمان میکردم... رنجم میداد... شادم میکرد... تلخم میکرد...شیرین بود...درست یا غلط نمی دانم .... ماه مان میگفت دختر هر نمنه دیمه گوری اوتی(هر چیزی رو نمیشه گفت بعضی از حرف ها رو باید قورت داد)....این حرف ماه مان وصیتش است؟خواسته اش؟...خردش؟...تربیتنش؟....هر چیزی که نمیدانم اسمش را باید چه چیزی بگویم باعث شده من خیلی اوقات نگویم... دلم غبار بگیرد....همیشه این حرفش دستی شده روی دهنم و سکوت شده ام....حالا که نمیتوانم...
ادامه مطلب
کنار رودخانه نشسته بودم و ماه مان داشت چای زغالی آماده می کرد...سردم می شود و می روم کنار آتش....گرمای دلنشینی را روی گونه های م حس می کنم....ماه مان اشک هایم را پاک می کند و می گوید این از من بشنو...از کسی که خیلی دوست داره...از کسی که سرد و گرم روزگار چشیده...از مادر بشنو....دخترم این تجربه ی خیلی از آدم هاست....زندگی کردن بدون دوست داشتن کسی سخته،تلخه...اصلا زندگی نیست....روح نداره....عشق بورز و دوست داشته باش.... بخوانید...
ادامه مطلب
دل م برای خودم تنگ شده....برای دخترکی که حرف داشت....بلد بود کلمه ها را کنار هم بنشاند و جمله کند تا بشود یه قصه....روی کلمات می نشست و صدای زندگیش را می نواخت.... دلم برای نبات تنگ شده...برای نباتی که تنها سفر می رفت،تنها سینما می رفت،تنها خرید می کرد....برای نباتی که توی تاریکی جاده ها رویاهایش را برای خودش زمزمه می کرد... دلم برای نبات تنگ شده....برای نباتی که دامن می پوشید و برای خودش می رقصید و مست میشد تنگ شده.... دلم برای خودم تنگ شده....برای خودم که نمیترسید،که قوی بود،که جان داشت...
ادامه مطلب
فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِین همین که تسلیم امر الهی شدند و ابراهیم او رابر پهلوی صورت به زمین گزارد.... همین جا که تسلیم می شوند...همین جا خدا سکوت می کند دیگر قصه را به انتها نمی رساند.......
ادامه مطلب
امروز دل م هوای شهرم را کرده بود... شهرم برای من حکم روزهای خوب نوجوانی و جوانی ام را دارد...روزهای بی خیالی...حس خوب زندگی....هنوز هم که گاهی درگیر می شوم با خودم....وقتی روح م گنجشک اسیر در دامxa0شیشه...
ادامه مطلب
آدم گاهی خسته می شود....از درد مداوم...از دلتنگی های مداوم....از انتظار برای اتفاق های خوب ....از همه چیز...از خراش های کوچک و بزرگ روی روحت ....از آدم هایی زندگی ات....من هم آدمم و خسته شدم....خسته خ...
ادامه مطلب
نشسته ام روی پله های حیاط و دارم به درخت های تو ی باغچه نگاه میکنم....انگار در درونم کسی دارد دفن می شود....باد موهایم را به بازی می گیرد....فکر می کنم همه چیز مرتب است...همه چیز خوب است...اما حقیقتش ...
ادامه مطلب
دور افتاده ام از زندگی دوست داشتنی ام....از خواسته های کوچک زندگی ام...از قناعتم به همان چیز های که داشتم و لذت می بردم..از پنجره ای که رو به نور باز می شد..ازسه شنبه های بعد از کلاس...از موهای گوجه ا...
ادامه مطلب
دیگر ذهنم نمی کشید..چشم هایم کلمه ها را می دید و اما مغزم از خستگی زیاد خوابش برده بود..دلم می خواست کسی حواسش به من بود و یک لیوان شربت آلبالو برای م می ریخت و می گفت بسه چقد سرت تو کتابه....بغض می ...
ادامه مطلب
جمعه ها وقتی ماما بقچه اش را باز می کردخانه پر میشد از بوی آویشن و بابوبه و سدرو حنایش...بوی حنایش را دوست داشتم.....تا ده یازده سالگی همیشه موهایم کوتاه بود و بعد اما بزرگ تر انگار شده بودم و موهایم...
ادامه مطلب
موهایم را جمع می کنم و می گذارم زیر کلاه.عینک را می زنم توی چشم هایم.بعد سر می خورم توی آب....خوب نمی توانم هوا بگیرم.سرعت پاهایم خوب نیست یکی را سریع می زنم و دیگری را ارام.دست هایم پر قدرت نیست...مربی می گوید دست هایت را بالای سرت بگیر سر بخور تو آب و حالا پاهایت را تکان بده....دکتر خیره می شود توی چشم هایم و می گویدنفس عمیق بکش نبات دیگه حق نداری به او فک...
ادامه مطلب
روی صندلی خودم را جا کردم و نشستم خانم کنار دستی ام گفت چقد قشنگ ست کردی مانتو و کفشتو،چه خوب با حجاب تونستی این رنگ انتخاب کنی....ناخود آگاه برگشتم به کفش هایم نگاه کردم کفش های عروسکی راه راه ریز سیاه و طوسی که وفتی می خریدم سی و شش برایم تنگ بود و سی و هفت توی پاهایم لق می زدآخر گفتم سی شش می برم بعدا جا باز می کنهxa0 با رنگ مانتوی طوسی...لبخند زدم وxa0 و گفت...
ادامه مطلب
من بلد نیستم خیرو صلاحم را.من هیچ چیزی بلد نیستم.من خسته ام.کامم را شیرین کن لبخند هایت....دلم می خواهد فراموش کنم.دلم می خواهد فراموش شوم.هیچ وقت این قدر خالی نبودم.این روزها بد جوری خالی ام از تو...هر کجا که می خواهی من را بکش....هرجایی که دوست داری...آقای خدا من کودکی هستم که هنوز بلد نیستم خوب های زندگی را.من فقط بلدم تسلیم اراده ی تو شوم.پس هر جور که در شان مهربانیت است با من رفتار کن.... ...
ادامه مطلب
بالای سرش می ایستم و توی سکوت نگاهش می کنم.خانه بدون صدای ماه مان غیر قابل تحمل است.صدای نفس هایش را که می شنوم آرام می گیرم. برای ماه مان آیه الکرسی می خوانم.با تمام نا بلدی هایم این چند روز مراقبش بودم.ماه مان حالش خوب نیست.بغض هایم توی سکوت می شکند وچنگ می اندازم به ته مانده ی ایمانم و خدای مهربان را قسم می دهم که زود خوب شود و تمام دردهایش مال من.جان می دهم تا خوب شود.که بی قراری هایش بی قراری های دل من باشد و...ماه مان.... ...
ادامه مطلب
باید تمام کنم این مبارزه پوچ را ...باید تمام کنم این خاستن های بیهوده ام را...باید تمام کنم این زنجیر های نامرئی ام را برای نوشتن های هیچ....باید تمام کنم....ساره بی خود دارد نوشته می شود.نوشته شود خو....پایان ندارد این خاستن م برای نوشتن....به پایان می رسم کم کم... حالم خوب است...خوب...عالی....کم است نوشتن عالی....بهترم....xa0 ...
ادامه مطلب
سر کشیده بودم توی روزنامه ها.توی شلوغ بازار تیترهای راست و دروغ سیاسی،کینه ها و دشمنی ها،تحلیل های روی خط قرمزها شماره ها را گرفته بودم و رفته بودم پشت لطفا منتظر باشید...نه نمی تونم کمکتون کنم...باید برام توضیح بدید چی تو فکرتونه...من داستان نویس نیستم...می تونید سر بزنید به کلاس های خبرنگاری...خست...
ادامه مطلب
امروز با تمام دردهایم رفتم بازار تره بارتجریش.فکر کرده بودم اگر قرار نباشد لابد قرار نیست دیگر.خرید کردم هوا سرد شده شلغم خریدم.ماه مان گفته بود برا سرما خوبه.برای اولین بار شلغم خریدم.این روزها خیلی کارها را برای اولین بار انجام می دهم.خریدن ترشی جزو اولین بارهای م است.رفته بودم توی مغازه و مثل زن های خانه دار طعم ها را می چشیدم.این روزها دوباره مثل هفت قرن پیش طعم دروغ را چشیدم.طعم شکسته شدن دیوار اعتمادم و سخت م آمده.....تنهاقدم زده بودم و فکر کرده بودم اگر درد داشته باشم باید بزنم توی زندگی...
ادامه مطلب
جمله ساده بود و اما درد داشت.یک جوری که هر بار می خوانمش گریه ام می گیرد.ساره به مرد گفته بودگاهی چیزای خیلی کوچیک میشه بزرگ ترین حسرت تو زندگی ات مثل چای دونفره و فنجان چای را گذاشته بود جلوی مرد،نگاه کرده بودم به ساره،به لبخند غمگین روی لب ش.... پرده کنار بود و پنجره تا اخر باز مانده بود.هوا سرد بود و من رفته بودم زیر پتوی چل تکه هزار رنگ م.فک کرده بودم به دست های ش.به بازوهایش.به گرمای تنش.به آهنگ صدایش،فکر کرده بودم و فکر کرده بودم و خواب م برده بود ..... ...
ادامه مطلب
بهانه ی نوشتن زیاد دارم و بهانه ی ننوشتن هایم فقط یکی است و آن دلتنگی است.صبح با بغض بیدار شده بودم خواب مرد را دیده بودم با صدای ارامی گفته بود بنویس گفته بودم کلمه ها فرار می کنن نمی تونم دست های م را گرفته بود و گفته بود من می گم بنویس....روزم کشیده بود به شلوغی و خستگی غروب به طعم زغال اخته.پاییز است.پاییز لعنتی.... ...
ادامه مطلب
چرا در برابرت این همه خودم هستم؟؟؟؟؟ ...
ادامه مطلب