امروز با تمام دردهایم رفتم بازار تره بارتجریش.فکرکرده بودم اگر قرار نباشد لابد قرار نیست دیگر.خرید کردم هوا سرد شده شلغمخریدم.ماه مان گفته بود برا سرما خوبه.برای اولین بار شلغم خریدم.این روزها خیلیکارها را برای اولین بار انجام می دهم.خریدن ترشی جزو اولین بارهای م است.رفتهبودم توی مغازه و مثل زن های خانه دار طعم ها را می چشیدم.این روزها دوباره مثلهفت قرن پیش طعم دروغ را چشیدم.طعم شکسته شدن دیوار اعتمادم و سخت م آمده.....تنهاقدمزده بودم و فکر کرده بودم اگر درد داشته باشم باید بزنم توی زندگی.بین ادم ها.
دارم یاد می گیرم دروغ بگویم.شروع کرده امبه عزیزترین های م دارم دروغ می گویم ماه مان پرسیده بود خوبی؟گفته بودم آرهخوبم.پیله های درد تمام تن م را تنیده بود.دروغ شنیدن بلد نبودم اما این روزها سعیمی کنم یاد بگیرم ادم ها فقط دروغ می گویند.فقط دروغ....
توی آشپزخانه دور خودم می چرخیدم و کبابترش درست می کردم.الناز گوشه ای نشسته بود و داشت نگاه م می کرد.حس کردم زیادیآرام شده ام.الناز پرسیده بود نبات؟؟؟نگاه کرده بودم.پرسیده بودخوبی؟آمده بودم تویحیاط.فکر کرده بودم به ساره.ساره نیست چند وقتی است که نیست.وقتی امد دنبال مرد ومرد زد زیر تمام حرف هایش برنگشت.حتی کنار من هم بر نگشت.نمی دانم کجای این شهرسرگردان مانده اما هنوز پیش من برنگشته....الناز ژاکت خردلی ام را می اندازد رویشانه ام .سرم را می گذارم روی شانه اش و می گویم اگه قرار به شدن باشه میشه.سرم رامحکم می چسباند به سینه اش و می گوید اگه بخای میشه.آدم برای چیزی که بخاد می جنگهبجنگ که بشه.می گویم وقتی جنگ میشه همه خونی میشن همه زخمی میشن تازه دوم همنمیاره اون چیزی که با جنگیدن به دست اومده.نمی تونم رها کنم ساره رو.اما نمی خواممبجنگم...خستم نمی خوام بجنگم.حرفی نمی زندمی گویم چرا اسمون اینجا ستاره نداره؟میخندد می گوید اخه ستارش رو زمینه....لبخند می زنم و پیشانی ام را می بوسد....میگویم بر می گرده؟می گوید برمیگرده....
خودم را زندگی ام را از دور نگاه میکنم.پرواز می کنم و نبات را با تمام دغدغه هایش از ان بالا نگه می کنم.از دور مثلغریبه و از نزدیک مثل عاشق.من نبات را با تمام وجودم عاشقانه دوست دارم.عاشق صبوریهایش هستم.عاشق سکوتش.عاشق حرف هایش.حتی وقتی توی آیینه نگاه می کند به چشم هایریز و گردش و می گوید چرا منو اذیت می کنی یاز هم دوستش دارم.وقتی بغض می کند.وقتیبه جای داد زدن آرم تر می شود.وقتی دارد آشپری می کند و با تمام وجودش دل می دهدبه آشپزی.وقتی صادقانه کودکانه حرف دلش را می زندوقتی دروغ بلد نیست و وقتی میگوید بلافاصله می گوید خدا منو ببخش یک جور خوبی می شوم من نبات را دوست دارم.نباتهدیه خداست به من.
ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال میکنید
برچسب: لبریز بهانه دل من, نویسنده: بازدید: 208