بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین....

خرید بک لینک
گاهی فکر می کنم برای زندگی ام حق انتخاب نداشتم...افسوس میخورم...بالا و پایین می کنم تمام راهی که آمده ام....تلاش کرده ام تمام سگ دوهایی که باید میزدم زده ام...غرورم شکست....اما دست از تلاش کردن برنداشتم....تحقیر شده ام...اما باز راهم را ادامه داده ام....به جای رسیده ام که گاهی ارزوی مرگ کرده ام....از تلاش های بیهوده...از اشک های بیدریغی که ریخته ام...از دلم که هزار بار شکسته و من تکه تکه اش را جمع کرده ام و....زندگی ام تلخ تر شده....به شیرینی فک میکردم میشود با طبیعت جنگید و با ژن ها....فکر میکردم میتوانم همه چیز را با تلاش کردن هایم بدست بیاورم...اما خب نشده....من مانده ام و تلاشی که ثمره اش هیچ بوده....تلاشی که عمرم را به باد داده ام...چه می نویسم؟راه های زیادی را برای آموختن و تحربه کردن گذرانده ام....گاهی دلم معجزه میخواهد...معجزه ای از جنس...از هر چه که باشد ولی این اشک های من تمام شود...این غم عجیب و غریب توی دلم تمام شود...خیلی کم آورده ام...با همه ی سرسختی ها و لجبازی هایم کم آورده ام....تغییر کرده ام بزرگ شده ام....اما می دانم فرسوده شده ام...گاهی تنها نیازم سکوت است و سکوت...زندگی ام سخت شده و من پیچیده ترش کرده ام....دنبال نشانه ای میگردم برای ادامه ی زندگی ...برای بی نهایت خستگی هایم...گاهی دلم میخواهد خدایم دست هایم را بگیرد و بگوید این همان زندگی است که میخواهی فقط کمی صبور باش...ته ته ته همه ی این ها دلم میخواهد خدایم نگاه کند و حواسش باشد....*خشایار شفیعی بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......ادامه مطلب

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 18:22

من چه سبزم امروز،و چه اندازه تنم هوشیار است.نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه...؟زندگی خالی نیست؛ مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.آری! تا شقایق هست زندگی باید کرد. در دل من چیزیستمثل یک بیشهی نور، مثل خواب دم صبح،و چنان بیتابم که دلم میخواهد،بدوم تا ته ِ دشت،بروم تا سر ِ کوه. دورها آواییست که مرا میخواند... +چقدر دلم تنگ شده بود برای شعرهای سهراب...+داشتم فک میکردم باید چه برنامه ای امسال داشته باشم،چه کتابی بخونم؟کجا برم سفر؟کارم چی میشه؟چندتا کارگاه باید برم؟فک میکردم باید یه هنری یاد بگیرم و نمیشه بی هنر باقی بمونم ....ته ذهنم دوست دارم برم کلاس سه تاراگر هم نرفتم حداقل چند تا اموزش ببینم ...میتونم بگم سه ساعت نشستم و هنوز هیچ کاری نکردم ...توی زندیگمون کمی تنبل شدم و مثل قبل برای غذاگذاشتن وقت نمیزارم و همش غذاهای تکراری میزارم که بیشترش چاشنیش خستگی هستش....امسال به امید خدا باید خیلی پر انرژی تر باشم و شادتر.... بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......ادامه مطلب

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 17:48

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1402 ساعت: 8:38

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1402 ساعت: 11:56

فیلم Tiny Beautiful Things نگاه میکنم و چقد سرگردانی کلر شبیه به زندگی من است....کجا ایستاده ام...کجا خواهم رفت؟چقد زخم های گذشته دارد زندگی حالم را خراب میکند؟رد زخم هایم خوب نشده است؟....چقدر از بار غم روزهای دور را هنوز به دوش میکشم؟رویاهایم...قرار نبود آیا بنویسم؟چرا نمی نویسم؟....رویاهایم را ردیف میکنم....من هنوز نتوانسته ام بنویسم...زن قصه ام هنوز ایستاده و من سرگردان را نگاه میکند.....یک جای از فیلم گفته بود تو شغلتو دوس نداری؟دوست نداشت شاید برای اینکه همسرش به آرزوهایش برسد این کار را انتخاب کرده بود.....گمگشته بود و چقدر حسرت داشت از روزهای دور زندگی اش...چقدر می توانست خودش نباشد...هر روز از خودم می پرسم کجا هستم؟کجا خواهم رفت؟این همه ی زندگی است که دنبالش هستم؟خودم را با کلر مقایسه میکنم....من یک زن خیلی معمولی هستم....پختن یک غذای ساده خوشحالم میکند...تمیز کردن خانه بیشتر راضیم می کند....قلمه زدن گل ها و رسیدگی به آن ها که شاید یک روزی دست هایم سبز شودلبخند روی لب هایم می نشاند.......از پشت پنجره به حیاط خانه نگاه میکنم و فکر می کنم بهار امسال کارگر می اورم که آن را بیل بزند و شاید بتوانم چند گل بکارم....خانه سبز دوست دارم؟یک گوشه از خانه ام که نور هست و گل هایم و کتاب خانه ی کوچکم...آرامش بخش است...هر وقت که زندگی تنگ میشود برایم پناه میبرم به همین گوشه ی خانه....من دارم رنج می کشم و نمی دانم چه چیزی رنجم میدهد....میدانم رویاهایم را زندگی نمیکنم....حتی یک زندگی معمولی که نشانی از رویاهایم را داشته باشد را هم زندگی نمیکنم....دنبال ذره ای نور توی زندگی ام میگردم...+نرگس ها را بومیکنم وفکر میکنم به غباری که روی رویاهایم نشسته....زندگی ام کدر است....+با او بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......ادامه مطلب

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1402 ساعت: 23:31

صفحه بندی