دیگر ذهنم نمی کشید..چشم هایم کلمه ها را می دید و اما مغزم ازخستگی زیاد خوابش برده بود..دلم می خواست کسی حواسش به من بود و یک لیوان شربتآلبالو برای م می ریخت و می گفت بسه چقد سرت تو کتابه....بغض می کنم انتظاری ازهیچ کسی ندارم......کتاب و دفتر را جمع می کنم وروی تخت می نشینم....لباس های شستهشده را چند روزپیش از روی طناب جمع کرده بودم و ریخته بودم کنار کمد...ظرف های دوروز نشسته روی سینک مانده بود...گل سنجاقی که ساناز برای م خریده بود آنقدر نرسیدمکه خشک شده و هر بار که از کنارش رد می شوم و برگی که خشک شده می افتد و زیر پایمله می شود و می گویم اینبار که خاستم اتاق تمیز کنم باید بزارمش بیرون و خب نزدیکبه یک ماهی می شود که می خواهم .....یک نگاهی به گوشی می اندازم....کسی دوستمنداشته.....لباس ها رامرتب می کنم...ظرف ها را می شورم.....کیف و کتاب را هم مرتبمی کنم...ذهنم آرام گرفت....می نشینم و صفحه سفید را باز می کنم کهبنویسم...بنویسم....
مهمان ها رفته بودند و من داشتم ظرف ها را می شستم و زیر لب زمزمه می کردم...دلیل دردامو بعد تو فهمیدم...بعد تو فهمیدم غم عالم چیه؟...ماه مان یک پارچه بزرگقرمز روی کابینت پهن کرده بود و ظرف ها را یکی یکی بر می داشت نبات یه چیز خوببخون یه آهنگ شاد و بعد خودش می خواند چه دلنواز اومدم اما با ناز امدوم شکوفه ریزاومدم اما عزیز اومدم و بعد وسط آشپزخانه دست هایش می چرخد و با فندوقی میرقصند...داداشی از سبد میوه چند گیلاس بر می دارد و می گوید نبات ما که قرار بودتو رو شوهر بدیم بری تون طبس که دیگه نبینیمت ...محمد می گوید حالا ببین پسره میخوادش میره دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه به مزه پرانی هایشان گوش می کنم ...... منراضی بودم به اینکه حتی اگر با دست انداختن من خوشحال باشن....فندوقی می گوید عمهتو عروس می شی؟ یک چیزی توی گلویم می جوشد و می گویم گوزلریم تیکلیپ یولرا سنینحسرتیندن...گونه های تردش را می بوسم و می گویم بابا که می گه منو نمی خواد.....بهاو فکر می کنم و چشم هایم اشکی می شود....ماه مان می بیند...می گوید خوشبختی مثل همین لیوان تمیزتو دستت برق می زنه و ببین همه چی توش معلومه اما شیشه ای نذار خوشبختی اتبشکنه....قول بده نبات...لبخند می زنم و می گویم قول....
یک جایی وسط روزاز شکنجه های به شدت درد اور اهل حجر به خودم می پیچم و فکر می کنم اگر مردهابدانند چه دردی می کشند زن ها از شکنجه ی بنام اپیلاسیون حتما حتما کاری می کنندکه زن ها با موهای زائدشان هم جذاب تر باشند....حالا ما که پول لیزر نداریم چهکنیم آخر؟
بچه که بودم تازمین می خوردم زار می زدم...آنقدر گریه می کردم که همه بفهمن من خورده امزمین....اما دست های هر کسی که می آمد سمت و بغلم می کرد را پس می زدم....فقط چشمهای م دنبال بغل ماه مان بود....من زمین خوردم....توی تنهایی گریه کردم و فقط برایتو حرف زدم....هنوز منتظرم تو ....تو خدای مهربان تو بلندم کنی....بغل مکن....محکم.....محکم تر...محکم تر تر....خب؟
ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 250