
داشتم گاز را پاک میکردم....دلم خانه ی پدری م را میخواست....خیلی وقته است نرفته ام و دلتنگ م...کاش هنوز میشد انجا باشم...نقطه ی امن باشد انجا که نبات هنوز شیرین است انجا که اینقدر کار نریخته سرم...انجا نبات هنوز بلد است بخندد...انجا امن است تا همیشه....نبات اینجا همیشه توی راه و ترافیک و بدو بدو است...نبات اینجا لباس های شسته رو که جمع میکند...گازش کثیف میشود...یخچالش که پر میشود باید برود سراغ سرویس ها...و کارهای که تمامی ندارد....نبات دور خودش میچرخد و زندگی اش انگار افتاده روی دور باطل....دلت...
ادامه مطلب
کافیه به اندازه کافی شجاع باشی تا بتونی بپری...پرواز کنی....قبل از اینکه ترس هات تو رو ببلعه...قبل از اینکه تو اشکات غرق بشی...قبل از اینکه ناامیدی رویاهاتو بدزده..قبل اینکه زخم هات عمیق تر بشه....فقط کافی کمی شجاع باشی تا بتونی رویاهاتو بغل کنی.... بخوانید...
ادامه مطلب
امروز دل م هوای شهرم را کرده بود... شهرم برای من حکم روزهای خوب نوجوانی و جوانی ام را دارد...روزهای بی خیالی...حس خوب زندگی....هنوز هم که گاهی درگیر می شوم با خودم....وقتی روح م گنجشک اسیر در دامxa0شیشه...
ادامه مطلب
سلام سی و دوی مهربان و غمگین من دیروز جایت را به سی و سه دادی وسی و سه کاش مثل تو باشد...یادت هست وقتی به آغوشم کشیدی شبش با بادکنک با چراغ های رنگی رنگی دلم خوش بود و خنده ی وسط آسمان....سی و دو دلم ...
ادامه مطلب
دلواپس بود برای پا پیش گذاشتن ...می ترسید نکند شماهم...زبان م لال آقا....عمروبن قرظه که رفت بعد از نماز آمد که اذن رفتن بگیرد...نگاهتان پر از مهر می شود و مهربانی....نگاهش می کنید..می گوید تو آزادی می...
ادامه مطلب
+سال 98 تمام شد.سالی که گذشت پر بود از اتفاق های خوب وبد...مرگ خانوم جان،جنگ،ویروس،تنها سفر رفتنم......نبات یاغی شده،سرکش....نبات از درجا زدن های مدوام بریده اما دارد باز هم تلاش می کند....سال 98 برای...
ادامه مطلب
میوه های دلت بیمار میشوند و علی برای خوب شدنشان نذر سه روز روزه را می کند....حالا وقتش رسیده که به عهده تان وفا کنید....علی برای شمعون یهودی پشم میرسید وبرای سه روز جو می گیرد....xa0اولین شبی است که نشس...
ادامه مطلب
روح م درد می کند....هر چه می بینم و می شنوم می شوم درد....زخم می شود بر روح م...زخمی عمیق....هر چه نزدیک تر می شوم به آخر...انگار این قصه تکرار همان قصه ی قبلی بود....تکرار و تکرار و تکرار.... قبل تر ها فکر می کردم اگر ختم صلوات م برسد به هزارمینش اجابت می شود دعایم....خداهه این با تو بوداااااا دلم پیش مهربانی های خانوم جان مانده....انگار دیگر آرام گرفته و دلتنگ پسر کوچکش نیست........
ادامه مطلب
غمگین م،مضطرب م،نگران م،گیج م،خسته م،امیدوارم،سرگردان م،میلی به حرف زدن ندارم،میلی به نوشتن ندارم،میلی به خواندن ندارم،شب را روز می کنم و روز را شب،انتظاری از هیچ کس ندارم،از همه کس توقع دارم،از خودم ...
ادامه مطلب
تنبل شده ام این روزها.دست و دلم به کار نمی رود.انگاری زیادی سر گردان مانده ام.برای کارهایم یک لیست بلند بالایی دراورده ام.امروز فقط xa0سرچ چند کتاب و مقاله خسته ام کرد و گذاشتم کنار....تازه این اول راهی...
ادامه مطلب
خسته ام.بیمار و رنجور و تکیده ام.هنوز از دردها پناه می اورم توی بغلت.هنوز می ترسم که رهایم کنی....هنوز می ترسم از نبودن هایت...دختر خوبی نیستم....ماه مان گفته بود سعی کن دختر خوبی باشی....گفتم اگه سع...
ادامه مطلب
دروغ است اگر بگویم سرم آنقدر شلوغ است که نمی رسم به نوشتن....شلوغ است امانه آنقدرها که نخواهم بنویسم....شاید چون هنوز نتوانستم خودم را با شرایط وفق بدهم و آن جور که دلم می خواهد زندگی جلو نمی رود....ن...
ادامه مطلب
تا همین چند ماه پیش با چنگ و دندان آرزوهایم را چسبیده بودم و دلم می خواست که برسم....اشک قل می خوردروی صورتم....دکتر کاغذرا می گذارد جلویم و می گوید بنویس.نگاهش می کنم می گوید مگه نگفتی نوشتن بهت آرامش می ده.بنویس فکر می کنم خواب هایم....خواب هایی که حتی وقتی بیدار می شوم هم فکر می کنم اتفاق افتاده و من در ادامه اش دارم زندگی می کنم....خیارxa0 را بر می دارم و ...
ادامه مطلب
خستگی نشسته است روی شانه ام....گردنم درد گرفته.کاش کسی بیاید که من را از این روزهای تاریک بردارد و ببرد بگذارد وسط جنگل ....کنار دریا....توی سکوت کویر رهایم کند.... سرمای این روزها کاری که با شکوفه ها کرد همان کاری بود که تو با دلم کردی.......
ادامه مطلب
روی صندلی خودم را جا کردم و نشستم خانم کنار دستی ام گفت چقد قشنگ ست کردی مانتو و کفشتو،چه خوب با حجاب تونستی این رنگ انتخاب کنی....ناخود آگاه برگشتم به کفش هایم نگاه کردم کفش های عروسکی راه راه ریز سیاه و طوسی که وفتی می خریدم سی و شش برایم تنگ بود و سی و هفت توی پاهایم لق می زدآخر گفتم سی شش می برم بعدا جا باز می کنهxa0 با رنگ مانتوی طوسی...لبخند زدم وxa0 و گفت...
ادامه مطلب
وسط یک عالم دختر و پسر رنگی رنگی.مانتوهای رنگی و شال و کلاه های شاد....نبات را می بینم با لباس فرم سرمه ای رنگ،صورت مات و بی روحش.چشم های بی فروغش و لب های مات...نبات دلش می خاست مانتوی خردلی بپوشد با شال سفید....نبات... اتفاق های ریز و درشت زیاد می افتد.اینکه توانستم باایستم از حق م دفاع کنم.اینکه گفتم ته ته قصه مگه قراره چی بشه؟فوقش مدیر میگه نیا.نمی توانستم ببینم راحت دارند حق م را می خورند و من ...هر چند برایم اهمیتی نداشت اما....ترسیده بودم اما لبخند زدکم و رفتم اتاق آقای مدیر....برخلاف تصو...
ادامه مطلب
که تمام خودم را برایش بنویسم....وقتی ناراحتم همه آدم های عزیز زندگی ام را آزار می دهم....کاش درک می کردن من فقط ناراحتم نه ار آن ها از خودم...توی این لحظه ها فقط می خواهم تنها باشم...فقط تنها...
ادامه مطلب
به اندازه تمام غم بشریت رو قلب م درد حس میکنم.... ...
ادامه مطلب
لاک قرمز هم نتوانست حال م را خوب کند.نمی دانم افسردگی این روزهای م را بیاندازم تقصیر هورمون ها یا دردی که هفت قرن است مهمان دل م شده است هیچ دوست ندارد برود آنقدر که فکر می کنم او شده صاحب خانه و من باید بروم.دلتنگی نشسته است روی پتوی چل تکه م و با دهان نیمه بازش نگاه م می کند.نبات را می بینم که پشت پنجرهxa0ایستاده دارد به سه گربه ی توی حیاط خانه پشتی نگاهxa0می کند.نباتی که تا دیروز از گربه می ترسید اما حالا توی خیابان های این شهر بیشتر ازآدم گربه می بیند و سگ.دل م می خاست جیغ بکشم و خودم را تخل...
ادامه مطلب
گاهی آدم ها جمله ای می گویند که تو را پرت می کنن به دنیای دیگر.گاهی این جمله ها می شود حال تو،فردای تو،گذشته ی تو...گاهی بعضی از جمله ها انقدر به دلت می نشیند که باورش می کنی و همین جمله ی کوتاه xa0می شود تمام دنیای تو.....غلط یا درست بودنش را نمی دانم و درگیر می شوی با مفهوم جمله....آخ که اگر این جمله ی کوتاه دروغ باشد و دیوار اعتمادت را بشکند....درد خواهد داشت وقتی همین جمله ی کوتاه تمام زندگی ات را بگیرد...
ادامه مطلب