می نشینم توی بغلت...کیف می کنم وقتی می نشانیم روی پاهایت و دست هایت را حلقهمی کنی دور کمرم....دست هایم را می گذارم دو طرف صورتت و می خواهم وقتی حرف می زنمبه چشم های قهوه ایم زل بزنی و من به چشم های روشنت......نگاه م می کنی و حرف منمی اید مثل همین الان که اشک نی نی می کند پشت چشم هایم...پاک می کنی می گویم چرا؟توی آیینه چشم هایت نگاه می کنم باز لاغرتر شده ام و دارم غصه می خورم....اشکهایم را پاک می کنی و با لبخند منتظری حرفبزنم....نبات هفت قرن پیش را یادت هست؟نبات امروز را چطور؟می بینی هیچ چیزی فرقنکرده جز این که روی عددهای سنم بیشتر شده لای موهایم سفید افتاده و روزهایی کهطلوع و غروب حورشید را دیده ام بیشتر شده،سفر بیشتر رفته ام بیشتر نق زده ام بیشتردروغ گفته ام بیشتر گناه کرده ام و نماز های قضایم بیشتر شده و ایمانم روز به روزکم کم ترمی شود و توی همه ی همه ی لحظه ها ته دلم یک غمی بود به بزرگی خودت....کلافهام سردرگمم...مستاصلم...خسته ام ...تو را به خدایی خودت قسم بفهم خدا جان.....میبینی؟خسته ام ...یادم بده کمتر شاکی شوم کمتر نق بزنم یادم بده صبوری را یادم بدهمهربان بودن را....گردنم را کج می کنم و می گویم باشد هر چه تو بگویی.... و میدانی تسلیم نیستم چون زورم به توو خاسته ات نمی رسد از سر اکراه می گویم باشدقبول....و تو فقط نگاه می کنی.... زیر گوشت نجوا می کنم یا لطیف...دست می برم لایموهایت نگاه می کنم به چشم های روشنت پر می شوم از ستا رالعیوب....سرم را می گذارمروی سینه ات و با هر نفست پر می شوم از و من یتوکل علی الله فهو حسبه.....چقدرخوباست که آن بالایی و همه چیز را انطور که هست می بینی...من دارم صدایت می کنم و میگویم دست هایم را بگیر...آقای مهربان خدا می ترسم از روزی که دیگر دوست نداشتهباشی به چشم های پر از گناه م نگاه کنی....می ترسم از روزی که آنقدر بد شده باشمکه....می ترسم از روزی که توی بغلت نباشم....محکم تر بغل م کن می ترسم.....
ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 238