بافت خردلی را تنم می کنم.کهنگی اش را دوست دارم.بو می کشم هنوز عطر او را میدهد.فندوقی با دفترش می آید سراغم.می گویم عمه نچسب بهم حوصله ندارم. بی خود و بیجهت حوصله نداشتم.نه حوصله خودم را نه فندوقی نه حتی...دراز می کشم و ترک رویدیوار را دنبال می کنم.بو می کشم و زمان را به عقب بر می گردانم.کاش میشد برگشت بهدیروزها و تمام کارهایی که باید انجام می دادم و به جایش سکوت کرده بودم با کاریکه توی خیال انجام می دادم آرام می گرفتم..از دست خودم عصبی می شوم و تمام دیروزها آوار می شود روی سرم.اشکم قل میخورد می افتد پشت گوش هایم.ماه مان می پرسد نبات می خوای چای ترش دم کنم بخوریم؟ماهمان بالای سرم ایستاده بود و به گمانم اشک م را دیده بود که سکوت کرد.زن داداشفندوقی را صدا می زند که بیا حموم.فندوقی نگاه م می کند.منتظر است بگویم من میبرمش.سکوت می کنم و نگاه فندوقی تمام نمی شود.گردنش را کج می کند ودست هایم را میگیرد عمه جون من و شب می بری حموم؟اگه دوبارم شامپو بزنی من گریه نمی کنم قول میدمو بعد انگشت کوچکم را به زور می گیرد تا قولش را بدهد.نگاهش می کنم می کشم سمتمبغلش می کنم تنش را بو می کشم بوی دریا می دهدانگار که تمام دلتنگی هاروی قلبمسنگینی می کند.می گویم عمه جون امروز با مامان برو من حوصله ندارم سرش را از رویسینه ام بلند کرد تا ...اشک هایم را که می بیند حرفی نمی زند....سکوت می کند.لپ هایشرا می بوسم و می گویم عمه جون برو یه روز دیگه می ریم خو؟ماه مان روی مبل نشستهبود و نگاه می کرد.فندوقی که رفت می پرسد نبات چیزی شده؟می گویم نه درست میشه.می گویدبچه که بودی تا با محمد دعوات میشد صداتو می بردی بالا که مامان ممد گوریی(مامانمحمد می بینی)تا با بچه های کوچه دعوات میشد قهر می کردی و می اومدی خونه و میگفتی قهرم باهاشون منو اذیت کردن نمی خوام باهاشون دوست شم.وقتی می افتادی زمین وحالا سر زانوهات زخمی میشد می گفتی آقا ببین نمی دونی چقد درد داره ندیدی چه خونیازم رفته انقد ناز می کردی که ادم فک می کرد زخم شمشیره....بچه که بودی همین که میخاستم دعوات کنم حرف می زدی انقدر حرف می زدی تا قانعم کنی که دعوات نکنم.اگه کاریمی خواستی بکنی حرف می زدی چیزی رو که می خاستی انقد ازش تعریف می کردی که خب مادربودم وقتی می دیدم از ارزوهات میگی....می گویم یادته؟اون تنک بنفش و برامخریدی؟چقد گفتم دوسش دارم وتو اون سرما رفتی برام خریدی از مدرسه که اومدم گفتیخوشت میاد؟اخ مامان کاش اون روزا میشد دوباره می اومد....ظرفای خانوم جونیادته؟شکستی؟فکرمی کنم....توی زیر زمین بودم و خانوم جان اسباب کشی داشت و خرت وپرت هایش را توی زیر زمین ما گذاشته بود. با ظرف هایش مهمان بازی می کردم....میگویم اوهوم شکستم و تو با دم پای منو زدی.می گوید نذاشتم حرف بزنی.نپرسیدم تو زیرزمین چیکار می کردی فقط ناراحت بودم که شکستی...مامان درد نداشت اصلا...تو همشگریه کردی و بیشتر عصبیم کردی گفتم برو تو اتاق تا زر زرت تموم نشده نیا بیرون.شبکه برای شام صدات کردم گفتم حالا که گریه ت تموم شده بیا بیرون شامتو بخور گفتیهنوز تموم نشده و سرتو از رو دفترت بلند نکردی که نگام کنی...سکوت می کند و من بهصدای شهرام شکوهی گوش می کنم وقتشه که بشنوی حرفای راستمو....مامان می گوید از اونروزا فک کنم یه بیست سالی گذشته بعد از همون دعوا بود که تو دیگه حرف نزدی...هیچوقت نگفتی چته.هیچ وقت جوابت نه جنگ و دعوا بود نه گریه نه ترس فقط سکوت...می آیدنزدیک موهایم را نوازش می کند سرم را می گذارم روی پاهایش نبات حرف بزن...می گویمحرف زدن هیچ فایده ای نداره...بگو تا سبک شی...سکوت می کنم....می پرسد نبات مراقبخودت هستی؟اشک هایم قل می خورد......نبات باید مراقب خودش باشد؟؟؟!!!!!.....
ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 219