از آب زدم بیرون.لباس های خیس چسبیده بودبه تنم.قطره های آب از موهای بلندم می چکید.دست هایش را باز کرد برایم.آفتاب خوردبه چشم های م و بستم.خندیدو من فقط صدای خنده شنیدم.توی دل م شاد بودم.دست های مرا حلقه کرده بودم دور گردنش.خندیده بودیم.تنش بوی دریا می داد.نگاه کردم به کودکم که داشت می رفت توی دریا.دویدم سمتش.آسمان سیاه شد.ترسیدم.کودک م ...پاهایملرزیدنگاهش کردم..مرد نبود او بودایستاده بود وداشت می خندید....جیغ کشیدم.بلندشدم.از یک جایی سوز می امد.پنجره بسته بود.سردم شده بود.بدنم مور مور شدهوا سردنیست اما انگار من زیادی نازک نارنجی شده ام.فک کرده بودم به زمستان هفت قرنپپش.او بودبیشتر سردم شد.چراغ را روشن می کنم.پتو را دور خودم می پیچم.صدای گربهها از پشت پنجره می آمد.دانه های درشت عرق روی پیشانی تب کرده ام از کنار گوشمافتاد زیر گلویم.زل زدم به گلدان قرمز پشت پنجره که گلش خشک شده.دست های م حلقهشده بود دور گردن مرد....قلبم داشت گوم گوم می زد.گوش می کنم به تیک تیک ساعت.ساعتتازه شده بود سه و ده دقیقه کو تا صبح لعنتی....اتاق پر شده بود از بوی دریا....ازتنهایی...ازترس.....نگاه کرده بودم به چشم های خیس نبات و دلم سوخت برایش.
دلتنگی نشسته روی قلبم و انگار نمی خواهدبلند شود.
شنیدنش برای م سخت بود.آن هم درست وقتی کهفکر می کردم بلاخره دارد تمام می شود این روزهای دلهره آور و سخت.منی که فکر میکردم باید ایمان بیاورم به اینکه بلاخره بعد تمام سختی ها آسانی هست.سخت بود انگاریک یخ بزرگ را به آغوش کشیده باشم.یخ کردم و لبخند زدم به خدای م.یخ کردم...
این روزها هوای شهر شبیه اوایل فرودین است نه دی ماه....
کابوس ها رهای م نمی کنند...
ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 215