از یک جایی به بعد دیگر خودت نیستی.فرو میروی توی نقش هایت.دختر بودن.عروس بودن.مادر بودن.کارمند بودن.مسلمان بودن....از یکجایی به بعد دیگر خودت را فراموش می کنی و می شوی همان کسی که از نقش ها انتظار میرود.دارم فکر می کنم قصه از کجا اشتباه می شود که از آدم فقط نقش ها را انتظاردارند؟چه می شود که انتظار داریم ادم ها نقش هایشان را خوب بازی کنند خودشان رافراموش کنند؟....دلم برای خود نبات بودن تنگ شده....
بعد از سال های دانشگاه دیگر ندیدهبودمش.حتی یک تلفن یا یک پیامک هم نداشتم.سال آخر دانشگاه بودیم که مهدیه بی خبررفت.....تا اینکه چند روز پیش توی دانشگاه دیدم.نشناخته بودم.گفته بود فک کن و منهر چقدر فکر کرده بودم یادم نیامده بود.چشم های م را بستم و به صدا گوش دادم.دختریبا صدای نرم و گویش گیلگی.مهدیه..پرت شده بودم توی سالن دانشگاه توی بیست سالگی....نشستمرو به رویش.توی سال های دانشگاه وقتی به هم می رسیدیم دعوا می کردیم که چه کسیخبرها را اول بدهد و ته دعوا هامیشد یکی من یکی تو.اما اینبار من سکوت شدم و مهدیهخبر داد.گفت ازدواج کرده و حالا صاحب دختری شده به نام باران شبیه عمه هایش است.گفتدرگیر پایان نامه اش است که اگر تمام شود سه تا مقاله می تواند بدهد بیرون و راحتتر می تواند توی دانشگاه های ان طرف اب ادامه بدهد.از شرکتی گفت که تویش کار میکند و حقوق خوبی هم میدهد اما فسقلی است و شبیه رویاهایش نیست واما برای داشتنسابقه قابل تحمل است..از سفرهایش گفت.عکس هایشان را نشانم داد.گوشی توی دست م بودو داشت م عکس ها را نگاه می کردم.یکی از عکس ها را بیشتر از همه دوست داشتم خیرهشده بودم به عکس.شوهرش بلوز نارنجی و شلوار سفید پوشیده بود وخودش پیراهن کوتاهآبی کاربنی با گل های درشت آفتاب گردان و دخترش سر همی صورتی.آسمان آبی بود وپشتشان یک عالم درخت پرتقال و شوهرش دست هایش را حلقه کرده بود دور کمر مهدیه ونگاهش به دوربین نبود نگاهش به چشم های مهدیه بود....نمی دانم ترکیب رنگ هایشانبود که حالم را خوب کرد یا خنده ی از ته دل توی عکس یا نگاه پر از مهر مرد بهمهدیه.نگاه ش کردم و گفتم چقد عوض شدیدختر.لبخند زد وگفت حالا تو بگو خبراتو.مکث کردم.خیلی طولانی.خیلی طولانی.خبرینداشتم جز اینکه نبات مثل یک سال پیش است.مثل دو سال پیش...نبات هنوز با هفت قرنپیشش تفاوتی ندارد.لبخند می زنم و می گویم هیچی....
ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 203