بچه که بودیم با محمد زیاد کل کل میکردیم.سر اینکه من اول چاق برداشتم پس من اول باید لقمه بگیرم.من اول لیوانبرداشتم شیر مال منه.من اول جا گرفتم پس من پیش مامان می خوابم.سر یک دانه پفکبیشتر...دعواهایمان را انقدر ادامه می دادیم که آخرش با جیغ جیغ های من که مامان محمدگوریییییییییییییییییی...آقاجان واسطه یمشد و تمام.یک عروسک داشتم که نمی دانم ماه مان از کجا برای م خریدهبود.اما زمان ما از این باربی ها نبود و تمام عروسک ها مثل عروسک مادربزرگ خونهمادر بزرگ زشت بودندو ترسناک.اما ماه مان برایم عروسک مهربان خریده بود.از اینهایی که پستانک هم داشت.وقتی ماه مان خرید محمد قیل و قال کرد که من چی؟منم تفنگمی خام و منم....دیگر دعوا نمی کردیم.من سر گرم عروسکم بودم.دختر خوبی شده بودم.محمدکاری به کارم نداشت.تمام دنیایم همان عروسک شد.ماه مان صدایم کرد که بروم حمام.آجیگفت عروسکو بزار بمونه ببری حموم خراب میشه.من رفتم حمام و وقتی برگشتم عروسک متکه تکه شده بود.گریه کردم.دادزدم.قهر کردم.محمد را چنگ زدم.می خاستم محمد را بکشم.آنروزها فکر می کردم حالا که عروسک ندارم خوشبخت نیستم.عروسک همه زندگی من بود ومحمد...حتی حالا بعد از این همه سال که حتی شک دارم ماه مان هم خاطره ی ان عروسکرا به یاد داشته باشد حس می کنم عروسک م جایی منتظر من است.حالا هم عروسک زندگی مشده ساره.ساره که نیست انگار چیزی گم کرده ام.غمش زیادی روی دل م بزرگ است و نبودنش دارد نابودم می کند.ساره بود که دست م را گرفت آورد توی این آبادی.می دانم یکگوشه از همین آبادی دارد بچه اش را بزرگ می کندلالایی برایش می خواند و گور بابایمنی که خلقش کردم و حالا من را سرگردان رها کرده ومن توی بی خبری دارم می میرم.سارهبر نمی گردد باید توی این آبادی دنبالش بگردم....شاید وقتی پیدایش کردم قصه ام جوردیگری نوشته شده باشد.....من ایستاده ام رو به روی تمام اگرهای دنیا....باران میاید ساعت هشت و نیم غروب است.
ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 213