ناامیدی مثل یک پیر زن قوز دار زشت نشستهکنارم و هی غر غر می کند.من روی تخت از درد مچاله شده بودم و به صدای نم نم بارانگوش می کردم.می خاستم محلش نگذارم که برود که تنهایم بگذارد اما انگار قصد رفتنندارد و پا روی پا انداخته وزل زده به چشم های نا امید من .....
فکر کرده بودم به نبات.به این همه سال.بهنوشته هایش به بودنش،فکرهایش،خستگی هایش،دردهایش دلتنگی هایش.....بغض می کنم.بهاینکه نه می تواند به جلو برود نه به عقب و هی توی خودش فرو می رود و انگار قراراست تا به ابد توی مرداب احساس فرو رود.به اینکه این همه سال از سرش گذشته و هنوزدخترک هفت قرن پیش است....
بالای پل هوایی دانشگاه ایستاده بودم روبه روی کوهای بلند و با سمانه حرف می زدم.حرف زده بود و گفته بود خسته شدم از بشورو بساب.خسته شدم از اینکه هر جا می رم اول سراغ مهدی و بچه ها رو می گیرن و انگارمن نیستم.دایره ی زندگی م فکرم بچه هان و مهدی.خودمو یادم رفته.دیگه وقت نمی کنمکتاب بخونم به خودم برسمیه کلاس برم.حرف زده بود و من توی سکوت گوش دادم.حرف هایشکه تمام شد گفت زوخوشحالم که توهستی که می تونم تمام حرفامو بزنم و خودمو سبک کنمنترسم از قضاوتت.تو هم حرف بزن تو هم بگو اگه تو هم حرف بزنی منم ساکت میشم و بهحرفات گوش می کنم.لبخندکمرنگی می نشیند روی لب های م. سکوت لب های م را بهم میدوزد.
نگاه می کنم به نبات توی آینه.استیصال تویچشم هایش مظلوم ترش کرده.دستی می رود لای موهای م.نگاهش می کنم.الناز بالای سرم بودبا یک لیوان شیر کاکائو.موهای فرش رارها کرده روی شانه هایش.یک گیره صورتی همرنگبلوزش زده وسط موهای خرمایی رنگش.لبخند می زند می گویدزو کتابت چاپ شد من نمیرمبخرما باید بهم هدیه کنی.برگه های پاره شده را جمع می کنم.سجاده سبزم هنوز رویزمین پهن بود.ژاکت طوسی ام را می اندازم روی شانه هایم/ برگه های پاره شده را آتشمی زنم.الناز فقط دیوانه بازی هایم را نگاه می کند و حرفی نمیزند.می ایستدکنار.سردم شده بود.اما باید همه را آتش می زدم.بی هیچ حرفی کنارم می نشیندو شعلههای آتش را نگاه می کند.صدای عزیز جان فریدون را زیاد می کنم و هق هق گریه می کنم.
سانازم شعر ترکی اسفند دونه دونه اسفند سیو سه دونه را خواند و دور سرم چرخاند.دیروز توی ایستگاه اتوبوس پسری گفته بود خانمبرا دوستتون اسفند دود کنیدو من تلخ لبخند زده بودم.
گوشی توی دستم بود و داشتم توی اینستا چرخمی زدم.عکس های اینستایش را نشانم داد.عکس پروفایلش عکس مادرش بود.آرام گفتم شبیهمادرتی.نگاه م کرد.گفت بزرگی،رفتارت،منشت حرفات.اما احساست هنوز هنوز یه دختر 17ساله اس.وقتی 15 سال داشتم مادرم رو تخت بیمارستان بود.تموم زندگیمون درد بود.مادرکه نباشه بغضش را قورت میدهد...هیچی نیست.وقتی مردتموم شد.من م فک می کردم می میرمباهاش.هنوزم فکر می کنم که مرده ام و فقط یه جنازه متحرکم.وقتی مادرمو تونستم تنهابزارم فهمدیم دیگه هیچ دردی نمی تونه منو از پا دربیاره.درنیاورد هیچ دردی هیچغمی.وقتی دردمیاد سراغ م فک می کنم اینا فقط یه شوخی با دلمه.غصه هیچی رو نمیخورم.مادرت هست.پدرت هست.خوشبختی نبات.سرم را می گذارم روی پاهایش و می گویم منفقط اعتماد کردم....می گوید اونی که اوردت اینجا اونی که خاسته اینجا باشی فک کناین همه نظم و نظام.فک کن به پازلای گم شده ی زندیگت.خدا خاسته اینجا باشی.صلاحدیده دروغ بشنوی و باور کنی.دلیلی داره که ناامید شی.خدا بهتر از تو میدونه.دل ممی خاست لج کنم با این خدا....خدا را...خدا را...خدا را...
شده ام دختری با کفش های پاشنه نوک تیز20سانتی که قرار است توی خیابان و کوچه های برفی راه برود.جاده سوز دارد.سرد استحتی اگر بیفتم دوباره می توانم بلند شوم و راه بروم.می توانم مگر نه؟من هنوزایستاده ام من هنوز می توانم.....
برای م نوشته با مامان و بابام پنج شنبهرفته بودیم زیارتگاه.اولین کسی که اسمش اومد تو دهنم نبات بود.مراقب خودت باشنبات.بغض می کنم.زیاد بغض می کنم.دل م می خواهد فقط و فقط توی بغل خدا گریه کنم وتا ارام بگیرم.فقط خدا....هر بار که خاستم بلغزم وهر بار که راهم تاریک شد هر بارکه دنیا برای م تنگ شد کسی حال م را با گفتن همین کلمه های کوچک پر از مهربانی خوبکرده.من گم نمی شوم وقتی توی دعاهای یکی از شما هستم.ممنون م....
ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 222