کاش تمام شود...

خرید بک لینک

خانه بزرگ بود و من توی سایه های درخت هایحیاط پشت حوض ایستاده بودم.مردکه چهره اش را نمی دیدم از کنارم رد شد.دل م گواهیخبر بدی را می داد.دنبال ساره می گردم.نیست.نمی خاستم بروم ترسیده بودم.مجید گفتهبود زخم بستر می دونی چی؟من جوابی نداشتم.چرا دوست داشتم مرد قصه ام را این همهخار کنم؟چرا دل م خاسته بود تاوان کارهایش را پس بدهد؟چراغ اتاق مجید روشن بودوساره نبود.ساره....ترسیده بودم نکند مرد ....هول از خواب بیدار می شوم.هوا تاریکبود و صدای حی الاصلاه از گوشی میامد.زبان م خشک شده بود.کلمه ها هجوم اورده بودند به نوک انگشت های م.نوشتم.سرم راکه بلند کردم دیدم آفتاب افتاده روی دیوار سبزو از جایی خیلی دور صدای یا کریم میآید.نوشته ها را می خوانم.شده بودم راوی قصه اما راوی ساره بود.بندهای را اضافه میکنم و بعضی هایش را حذف می کنم.دوباره می نویسم.دوباره پاک می کنم.خسته میشوم.پنجره را باز می کنم.هوا خنک بود.آهنگ وقت های افسردگی ام را پلی می کنم.باز یه بغضی گلومو گرفته...تمام قصه ام ازساره شده همین چند کلمه.هوا خنک بود وتوی آسمان چند لک ابر بود.باید صبحانه امادهمی کردم.خیارو گوجه ها را خرد می کنم.اتاق پر می شود از عطر گل محمدی.فکر کردهبودم زمستان شده و من باید لباس زمستانی بپوشم.دل م برف خاسته بود و این شهر لعنتیندارد.صورتم را بین دست هایم پنهان می کنم و فکر می کنم.به اتفاق هایی که دارداحساسم را سینوسی می کند.من را از بالای منحی پرت می کند پایین منحنی.فکر می کنمساره کجاست؟اگر برنگشت...نور امده بود وسط اتاق و افتاده بود روی شلوار سبزم.دلمشال سبز خاسته بود.دیگر نمیشد نشست و نوشت یا حتی فکر کرد.باید می رفتم سرکار دیرمشده بود...

بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.......

ما را در سایت بمونم رو نیزه ها سر ببین م؟بمون م منو بی معجر ببین حسین.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 207 تاريخ: سه شنبه 14 دی 1395 ساعت: 8:45

صفحه بندی