
گاهی فکر می کنم برای زندگی ام حق انتخاب نداشتم...افسوس میخورم...بالا و پایین می کنم تمام راهی که آمده ام....تلاش کرده ام تمام سگ دوهایی که باید میزدم زده ام...غرورم شکست....اما دست از تلاش کردن برنداشتم....تحقیر شده ام...اما باز راهم را ادامه داده ام....به جای رسیده ام که گاهی ارزوی مرگ کرده ام....از تلاش های بیهوده...از اشک های بیدریغی که ریخته ام...از دلم که هزار بار شکسته و من تکه تکه اش را جمع کرده ام و....زندگی ام تلخ تر شده....به شیرینی فک میکردم میشود با طبیعت جنگید و با ژن ها....فک...
ادامه مطلب
نوشت:چگونه ای؟.... نوشتم :دل تنگــــ نوشت:شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟...
ادامه مطلب
دلم نوشتن می خواهد.کلمه ها از سرو کول دست هایم بالا می روند اما حوصله نوشتن ندارم...ندارم چون نمی خواهم دوباره بنویسم.حال م خوب نیست.رفتم بام.یک گوشه ان بالاها تنها نشستم.به کابوس شب های م فکر کردم...خواب کودکی را می بینم که با چشم های معصوم ش نگاه م می کند و نمی تواند ببیند....نمی تواند ببیند و من درد می کشم.بچه من نیست اما من درد می کشم...اگر بچه من باشد....نشستم و شهر را توی شب نگاه کردم و به سکوت شب گوش دادم.حال م خوب نیست...کلافه ام.بی حوصله.ماه مان شروع کرده به قرص خوردن.سر درد های مزمن...
ادامه مطلب