
گاهی فکر می کنم برای زندگی ام حق انتخاب نداشتم...افسوس میخورم...بالا و پایین می کنم تمام راهی که آمده ام....تلاش کرده ام تمام سگ دوهایی که باید میزدم زده ام...غرورم شکست....اما دست از تلاش کردن برنداشتم....تحقیر شده ام...اما باز راهم را ادامه داده ام....به جای رسیده ام که گاهی ارزوی مرگ کرده ام....از تلاش های بیهوده...از اشک های بیدریغی که ریخته ام...از دلم که هزار بار شکسته و من تکه تکه اش را جمع کرده ام و....زندگی ام تلخ تر شده....به شیرینی فک میکردم میشود با طبیعت جنگید و با ژن ها....فک...
ادامه مطلب
چقد دلم برای نوشتن تنگ شده... این روزا کلمه هارو خیلی پس و پیش میگم ...مثلا دیگه اینجا مرده هارو نمیکارن؟...گرمی خوردی دهنت تاف زده....اگه خونتون چرخ گوشت داری میتونی قیمه بذاری ...ببین رو برفا چقد کوه نشسته....تمام این هارو او میشنوی و میخنده میگه میخوای ی کلاس ادبیات بری....شنیدنش برام سخته منی که این همه سال دوست داشتم بنویسم.... زن قصه ام هنوز تو ایون خونه ش تو بارن ایستاده و داره هیچ رو نگاه میکنه و سیگار دود میکشه.... هنوز دارم درجا میزنم...هنوز هیچ اتفاقی نیوفتاده و من هنوز دارم تلاش میک...
ادامه مطلب
گل پیتوسی که تازه قلمه کرده ام برگ های تازه ای زده است...هر غروب که میرسم خانه میروم سراغشان قربان صدقه شان می روم و میخواهم که سبز شوند سبزتر....شته های ریزی روی گل های رز زرد و قرمز حیاط نشسته....از بوی گل های یاس توی حیاط مست می شوم و شمعدانی ها...اخ که چقد توی دلم ذوق مینشیند وقتی گل های صورتیشان را روی پله های خانه ام می بینم....باید حتما روی گل های رز سم اسپری کنم....غذا روی گاز بود...خاطرم نیست چه پخته بودم اما زن ساده ی کامل خانه بودم که همیشه دلم میخواست...انقدر معمولی که میشد گم...
ادامه مطلب
دل م برای خودم تنگ شده....برای دخترکی که حرف داشت....بلد بود کلمه ها را کنار هم بنشاند و جمله کند تا بشود یه قصه....روی کلمات می نشست و صدای زندگیش را می نواخت.... دلم برای نبات تنگ شده...برای نباتی که تنها سفر می رفت،تنها سینما می رفت،تنها خرید می کرد....برای نباتی که توی تاریکی جاده ها رویاهایش را برای خودش زمزمه می کرد... دلم برای نبات تنگ شده....برای نباتی که دامن می پوشید و برای خودش می رقصید و مست میشد تنگ شده.... دلم برای خودم تنگ شده....برای خودم که نمیترسید،که قوی بود،که جان داشت...
ادامه مطلب